تبليغاتX
آری آری زندگی زیباست
 

سلام عزیزان همراه

حالتون چطوره.تعطیلات آخر هفته رفته بودم گرگان برای دیدن طبیعت پاییزی منطقه جهان نما و شصت

کلا.خیلی قشنگه جای همگی خالی بود.چند تا از عکس های خوشگلی رو که گرفتم  می گذارم تا

ببینید ولذت ببرید.

پیشنهاد می کنم حتما" برید و از نزدیک ببینید.

شاد باشید و تندرست وسرفراز

دست حق به همراهتون..........

 

 

 

 

 

 

 

 آبشار كبودوال - علي آباد كتول

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 16:19  توسط محمد   | 

 

بیا حواسمان را پرت کنیم

مال هر کس دورتر افتاد

عاشق تر است

اول خودم

حواسم را بده تا پرت کنم .....

 

 

  بر گرفته از  http://alfie.persianblog.ir

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 16:39  توسط محمد   | 

 

سلام چند عکس از جنگل زیبا و خیال انگیز آینالو در منطقه ارسباران گرفتم امیدوارم که خوشتون بیاد.

سربلند تندرست وشاد باشید در پناه خداوند بزرگ مهربون ودوست داشتنی ....

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 11:1  توسط محمد   | 

 

کمی آهسته تر

در میان غوغا و شتاب آرام حرکت کنید وصلح و آرامشی را که می تواند در سکوت وجود داشته باشد

به خاطر آورید.

بی آنکه برکنار مانده باشید تا آنجا که ممکن است با تمام مردم به گرمی همزیستی و دوستی نمایید.

حقیقت را ملایم و روشن بر زبان بیاورید و سخن دیگران را بشنوید حتی اگر ساده لوح ونادان باشند.

آنان نیز سرگذشت و حکایت خود را دارند.از افراد پرسر و صدا ومهاجم پرهیز کنید وجود آنان آزاری است

برای روح شما.

خود را با هیچ کس نسنجید:بیم آن است که به غرور و خودخواهی درافتید.بزرگ تر وکوچک تر از شما

همیشه هست......

برآنچه با فضیلت وپرهیزگاری در پیوند است چشم مبندید.

بر دوستی آسیب نرسانید ودر عشق به راه راستی باشید.

شما یک فرزند کائنات هستید نه کمتر از درختان وستارگان

حق شماست که اینجا باشید......

با خدای بزرگ در صلح وصفا باشید سوای هر فرایافتی که از او دارید

دنیا با همه بدعهدی ها نابکاری ها ومشغله های ملال آور و رویاهای در هم شکسته اش زیباست

بکوشیم تا همنشین خوشبختی باشیم.

کاترین کلمان

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 9:18  توسط محمد   | 

 

فکر می کنم قیصر امین پور گفته که

 چه زود دیر می شود

خسرو شکیبایی هم رفت

نمی دونم شما دیروز مرکز شهر حوالی چهار راه ولیعصر بودین یا نه

اونجا ها میشد فهمید که محبوبیت یعنی چه

که وقتی یک نفر متعلق به مردمش باشه چه اتفاقی می افته

که اگه یه نفر کارش رو عاشقانه انجام بده مردم هم با دلشون ازش سپاسگزاری می کنن

حتی اگه لحظه وداع باشه باهاش عاشقانه و ماندگار وداع می کنن

چه بدرقه باشکوهی بود

روانش شاد

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 16:41  توسط محمد   | 

 

این هم چند عکس خوشگل از آبگیر عباس آباد (استیل) شهر زیبای آستارا که درروزهای میانی خردادماه امسال گرفتم :

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 19:0  توسط محمد   | 

 

باید ساحل آرامش را رها کرد

باید دل به دریا زد و سر به توفان سپرد

برای صاف و زلال شدن باید از تنگ ترین روزنه های هستی گذشت

 تا بتوان بزرگ شد

تا بتوان لایق محبت خداوند شد

پس اگر زمانی زمانه راه بر نفس تو می بندد

اگر دیریست دلت گرفته و گریه تنها نقطه آرامش توست

اگر مجال عشق را از دست رفته می بینی

باک مدار که فردا ازآن توست

که خدا با توست

و تو می توانی

عشق را

دوستی را

از خود گذشتگی را

پیروزی را

رستگاری را

فریاد بزنی

و بگویی:

آری من آنم که یزدان پاک از آفرینش من شاد شد و خود را آفرین گفت

پس رها کن ساحل آرامش را

و خدارا از اعماق وجودت بخوان

که او هر نجوای تو را می شنود

که او شنوا و داناست.

  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 15:42  توسط محمد   | 

جانی کوچولو با پدر و مادر و خواهرش سالی برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودن به مزرعه.

 مادربزرگ یه تیرکمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه. موقع بازی جانی به اشتباه یه تیر به سمت اردک خونگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت.

جانی وحشت زده شد...لاشه رو برداشت و برد پشت هیزمها قایم کرد. وقتی سرشو بلند کرد دید که خواهرش همه چیزو دیده ... ولی حرفی نزد.

 روز بعد بعد ازناهارمادربزرگ گفت:"سالی بیا تو شستن ظرفا کمکم کن"

ولی سالی گفت: " مامان بزرگ جانی بهم گفته که میخواد تو کارای آشپزخونه کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟" ... جانی ظرفا رو شست.

بعد از ظهر اون روز پدربزرگ گفت که میخواد بچه ها رو ببره ماهیگیری ولی مادربزرگ گفت :" متاسفانه من برای درست کردن شام به کمک سالی احتیاج دارم" سالی لبخندی زد و گفت:"نگران نباشید چونکه جانی به من گفته میخواد کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟"...

اون روز سالی رفت ماهیگیری و جانی تو درست کردن شام کمک کرد.

چند روزی به همین منوال گذشت و جانی مجبور بود علاوه بر کارای خودش کارای سالی رو هم انجام بده.

تا اینکه نتونست تحمل کنه و رفت پیش مادربزرگش و همه چیز رو بهش اعتراف کرد. مادربزرگ لبخندی زد و اونو در آغوش گرفت و گفت:" عزیزدلم میدونم چی شده. من اون موقع کنارپنجره بودم و همه چیزو دیدم اما چون خیلی دوستت دارم بخشیدمت. من فقط میخواستم ببینم تا کی میخوای به سالی اجازه بدی به خاطر یه اشتباه تو رو در خدمت خودش بگیره!

 

" گذشته شما هرچی که باشه، هرکاری که کرده باشید..

هرکاری که شیطان دایم اون رو به رختون میکشه ( دروغ، تقلب، ترس، عادتهای بد، نفرت، عصبانیت، تلخی و...) هرچی که هست... باید بدونید که خدا کنار پنجره ایستاه بوده و همه چیز رو دیده.

 همه زندگیتون، همه کاراتون رو دیده.

اون میخواد که شما بدونید که دوستتون داره و شما رو بخشیده... فقط میخواد ببینه تا کی به شیطان اجازه میدید به خاطر این کارا شما رو در خدمت بگیره!

 بهترین چیز درباره خدا اینه که هر وقت ازش طلب بخشایش میکنید نه تنها میبخشه بلکه فراموش هم میکنه.

برگرفته از http://rezaj.parsiblog.com/Archive36855.htm

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 12:47  توسط محمد   | 

سلام

یک عکس خیلی قشنگ از غروب کویر گرفتم ببینید ولذت ببرید:

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 11:21  توسط محمد   | 

 

يه روزي يه روزگاري يكي بود تنهاي تنها

 

توي تنهايي وخلوت پر مي زدتو آسمونا

 

انگاري يه جا يه گوشه پشت يك بوته وحشي

 

يكي رو چشم انتظار داشت

 

يه نگاه رو به بهار داشت

 

پر مي زد تو آسمونا    بين بي نام و نشونا

 

مي دونست اونجا يكي هست سر تا پاش نام ونشونه است

 

مي دونست اون همه چيزه  ، بقيه همش بهونه است

 

اما راه رو نمي دونست

 

خط رو خوندن نمي تونست

 

فكر مي كرد راه خيلي دوره ،خطر ه،پيچ وخمه

 

كه يه عمر نوح مي خواد و يك دل شير تا بري تا برسي

 

تازه فكر مي كرد  بايد بترسه و زار بزنه

 

واسه پيدا كردن اون كه دلش رو برده بود جار بزنه

 

يه شب از ستاره پرسيد: تو مي دوني راه كدومه

 

چطوري ميشه رسيد

 

من مي ترسم نرسم، گم بشم، پيدا نشم ،رسوا بشم

 

ستاره خنديد وسوزد :نازنين تو توي راهي 

 

تو رسيدي خودتم خبرنداري

 

سرتو بالا كني مي بينيش

 

هر طرف نگاه كني مي بينيش

 

كاش مي دونستي چقدر دوستت داره

 

ديگه اونوقت دل تو وقت وبي وقت نمي گرفت

 

ديگه تنها نمي موندي  ديگه غمگين نمي خوندي  ...........

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 18:35  توسط محمد   | 

 

به سان پرنده باش كه پس از هر طوفان باز هم آواز سر مي دهد

  

 آواز زندگي وسرزندگي ومبارزه

  

آواز مهر ،آواز عشق ،آواز بودن وبا هم بودن

 

 آواز با هم رفتن ورفتن   تا  ته پرواز ......

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 18:55  توسط محمد   | 

تو را من لينک خواهم کرد

سحرگاهان که در خوابي

تو را من لينک خواهم کرد

به بقال محل هم لينک خواهم داد

به وبلاگ گدايان و سپوران نيز خواهم رفت

سحرگاهان که در خوابيد من هم خواب خواهم ديد

مرا هک کن

خيالي نيست

دوباره آي دي از نو

و روز از نو

تمام شب به روزم من

و يک وبلاگ پر کامنت خواهم زد

و با فيلتر شکن يک روز

وبلاگ خدا را باز خواهم کرد

علي رضا قزوه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 11:46  توسط محمد   | 

تو را ای کهن بوم وبر من دوست دارم

فرارسيدن نوروز

اين يادگار هزاران ساله نياکانمان

نماد ايراني بودن وايراني ماندن من وتو

نشان فر وشکوه اين سرزمين اهورايي

بر فرزندان مام ميهن خجسته باد

پاينده باد ايران

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 14:38  توسط محمد   | 

دوباره ماه قشنگ اسفند آمد و دوباره انتظار شیرین بهار در جانها ریشه دوانید

چشم به راه بهار بودن یعنی چشم به راه عشق بودن

بهار یعنی چشیدن معنای زندگی و تجربه دوباره بودن 

شکفتن پس از سختی

رسیدن پس از ره سپردن

 از این روزهای قشنگ عاشقانه لذت ببریم

                                            و به همه سختی هایمان لبخند بزنیم

                                             چون بهار  از دور به ما لبخند می زند

 

سرفراز باشید

                                                     

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 14:47  توسط محمد   | 

باز آي دلبرا که دلم بي قرار توست 


 وين جان بر لب آمده در انتظار توست 


 
در دست اين خمار غمم هيچ چاره نيست 


 
جز باده اي که در قدح غمگسار توست 


 
ساقي به دست باش که اين مست مي پرست 


 
چون خم ز پا نشست و هنوزش خمار توست 


 
هر سوي موج فتنه گرفته ست و زين ميان 


 
آسايشي که هست مرا در کنار توست


سيري مباد سوخته ي تشنه کام را 


 
تا جرعه نوش چشمه ي شيرين گوار توست 


 
بيچاره دل که غارت عشقش به باد داد 


 
اي ديده خون ببار که اين فتنه کار توست 


 
هرگز ز دل اميد گل آوردنم نرفت


اين شاخ خشک زنده به بوي بهار توست 


 
اي سايه صبر کن که برآيد به کام دل


آن آرزو که در دل اميدوار توست

 

                                                                                 هوشنگ ابتهاج

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 17:37  توسط محمد   | 

نازنين!

 

به تماشايت باز هم مي نشينم


و رازهاي ناگزير را در کلام تو مي جويم.


مگر گاهواره دنيا فرو ريزد تا من تو را از ياد ببرم.


حس نگاهي


غرور لبخندي


و يا ماتم اشکي


در شکوه گيسوي توست


که با آنها من هميشه نام زندگي را به خاطر مي آورم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 18:33  توسط محمد   | 

يک عمر دور و تنها 

                  تنها به جرم اين که 

                                  او سرسپرده مي خواست 

                                                                 من دل سپرده بودم

                                                                                                         محمد علی بهمنی

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 17:50  توسط محمد   | 

زرد است که لبريز حقايق شده است     

                        تلخ است که با درد موافق شده است
                                                         شاعر نشدي وگرنه مي فهميدي        

        

                                     پاييز بهاري است که عاشق شده است

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 19:1  توسط محمد   | 

                                             

                           يادمان باشد زنگ تفريح دنيا هميشگي نيست

         

                                          زنگ بعد حساب داريم             

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 12:53  توسط محمد   | 

سلام

 

 از پنجره بيرون را نگاه مي كنم.داره برف مي باره. آيا قشنگتر از يك روز برفي چيزي هست؟

 من كه مي گم نيست. وقتي كه تندرستي و مي توني توي برف راه بري اونو نگاه كني

لمس كني بو بكشي  مزه كني به صداي بارش اون گوش بدي وتوسكوت دل انگيزش شريك بشي.

تا حالا شده توي يك دشت بزرگ ساعتها راه بري در حاليكه داره به شدت برف مي باره،

 سر راهت يك بركه باشه و انبوهي از درخت هاي سر به آسمون كشيده وتو در اوج لذت باشي

 لذت سكوت ،لذت تماشا، لذت نفس كشيدن . وقتي دونه هاي برف مي خورن تو صورتت

انگاري دارن باهات بازي مي كنن و به قول يكي از دوستام " تو اينو مي فهمي " وباهاشون

بازي مي كني.

من توي يك روز برفي يك زمستون دور اين لذت رو چشيدم.

 هرجا كه هستيد اگه مي تونيد  بريد بيرون و اين روزهاي تكرار نشدني رو از دست نديد.

 

پروردگار بزرگ نگهدارتون.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 11:10  توسط محمد   |